ماجرای کتاب پیش رو در دوران قاجار جریان دارد و قهرمان آن شخصی به نام ریشارد با جوانی و گذشته ای پرآشوب است که در سفری کاری اسیر راه زن ها می شود. در سفرنامه جن شاهد سیر و سلوک معنوی برخی شخصیت ها می شویم، از نوآوری ها و وجود شخصیت هایی خاکستری که نه تماما خوب هستند و نه بد لذت می بریم و با افرادی بی خبر از فساد دربار حاکم که برای ساخت سدی در مرکز ایران وارد عمل می شوند همراه می گردیم.

گزیده ای از کتاب
درویش ها همدیگر را پیدا کرده بودند و قطار به قطار جاده ها را می گرفتند زیر پای خودشان و می رفتند. یحیای من با درویش قلعه گبرها رفیق بود. از اول آفرینش، فقط آن را علنی نمی کرد و در آبادی جار نمی کشید. نشان به این نشان که وقتی به نزدیکی قرارگاه و کمپ خودمان رسیدیم، مرا هدایت کرد و با اسب خودش برگشت… هرچه گفتم، کجا قصد داری بروی، مقر نیامد. فردای حادثه او را با همان درویش قلعه گبرها در جلوی سیلو دیدم. نزدیک بود از تعجب شاخ دربیاورم. نزدیک ظهر خودش آمد و گفت: «ما با این درویش پسرخاله بودیم و خودمان نمی دانستیم. داریم می رویم سمت اصفهان. ده به ده، قریه به قریه و گریزان از هرچه جفا. جفای این ارباب و آن ارباب. فقط خواهشا نفهمد دوستعلی خان، جناب ریشارد. قول می دهید رازدار باشید، به شرافت خون و نجابت ذاتی تان می شود دخیل بست؟ هان؟ به وجناتی که دارید؟…»
www.gbook.ir
انتشارات به نشر

0 دیدگاهبستن دیدگاه‌ ها

ارسال دیدگاه

© طبق قانون کپی رایت تمامی حقوق مربوط به این سایت محفوظ می باشد و فقط انتشار آن با ذکر لینک بلامانع است.